واقعا حس کردم خیلی راحتم باهاشون ... کسی اهل افه و اینا نبود ... دروغ نبود ... همه با هم شِر می شدن زود ... توی خاطره ها ... توی امروز ها ... حتی دیروز ها ... عالی بود ... نفیسه ... مائده ... مهسا ... مروارید ... من ... صدف ... نفیسه فردا راهی ه ... خیلی حیف ه که کم دیدم اش ... هیچ آدرس و نشونی ازش نداشتم ... یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستام بود ... از پله ها که رفتم بالا ، نفیسه رو گرفتم بغلم ... بعدش مثه همیشه دست ندادم و خشک و خانومونه خودمو معرفی نکردم ... همه رو گرفتم بغلم ... همه ی خاطره هامو ... نفیسه تا چند سال دیگه نمیاد ... دوس دارم بیشتر باهاش معاشرت کنم ... برا لباس هم بگم مائده داشت به بچه دار شدن فک می کرد و ما همه بهش خندیدیم و به ترتیب همه مون از خودمون تعریف کردیم ... از " او " هامون گفتیم و خندیدیم ... دو شنبه نرفتم آمفی تیاتر که تین تین رو ببینم چون داشتم پلان رسم می کردم و هم زمان سرچ می کردم یه جایی که ظرف و اینا بشه کرایه کرد ... چون جانان سه شنبه دفاع داشت و برای پذیرایی نیاز به این خرت و پرت ها ... رفتم دانشکده با گروه هفت نفری مون نشستیم به تراز بندی ِ نقش برجسته مون ... این طرحی ه که میخوام نقش برجسته اش کنیم توی قاب ۶۰ در ۷۰ ... امروز هم منو ریحانه تا سطح سوم اش تراشیدیم اش ... باحاله ... اردیبهشت ِ محشری داشتم ... امروز جانان دفاع داشت و کلی دوست و رفیق و همشهری و همکلاسی ... از همه اشون ممنونم که همراه جانان ام بودن ... دوست داشتم منم میبودم اما بخاطر یه کلاس عصر نشد که برم ... اونم استادش کلاسو کنسل کرده بود ... آی حرص خوردم من ... همینا دیگه ... یه روزایی وقتی خسته از یه هفته امتحان و پروژه ای ، باس تعطیلات رو فقط بخوابی ... که تعطیلات من به خرید کردن برای روز مادر ِ خودم و مادر ِ رفقام گذشت ... ! ـ من واقعا نمی فهمم چرا مادر دوستام یا خود رفقام اصرار دارن هرجا میرم باهاشون باشم ... انگاری من مهر ِ اسـتانداردی چیزی ام ... ـ از یه طرف نگرون مهمونی فردا ام ... گفته بودم بهتون که رفقای دوران دوم دبستانمو از توی فیـــــــس پیدا کردم ... همه اشون سر و سامون یافته و تحصیل کرده و فرنگ رفته و شیک و مجلسی ان قربونشون برم ... برو بچ همون محله ی اعیون نشین دوران ِ کودکی ان ... فردا ... بهتره بگم که معذب ام ... تا حالا ندیدمشون ... ولی توی فیـــــــس خیلی بهم لطف کردن و مهربون به نظر میان ... بذا روراست بگم ... خانوم والده حتی نمیذاشتن برم تولد دوستام ... اینو قبلا گفتم ... چون سطح فرهنگی مون جور نبود و من ِ احساساتی قطعا آب روغن ام قاطی می شد توی اون دوره از زندگی ام ... و خوب شد که نرفتم ... اما می دونید من توی هیچ کدوم از عکس ها نیستم ... ولی انقد کرکتر بچگی ام قوی بوده که همه اشون منو یادشونه ... شایدم الان توهم نارسیسم زدم ... شایدم به دیده ی بد و تحقیر آمیز همیشه توی ذهنشون موندم ... ولی تا جایی که یادمه همه باهام رفیق بودن ... نمی دونم ... حتی نمی دونم چی باس بپوشم ... این خیلی درد ه برا یه خانم ... مثلا من تیریپ مهمونی ه راحت برم مثلا شلوار جین و اینا ... بعد اونا با لباس دکلته ی شب بیان بشینن ... یا من لباس رسمی تنم کنم ، اونا غیر رسی بیان ... بعد تازشم مامان ِ اون دوستم که خارج درس می خونه و الان اومده ایران که ما فردا داریم میریم خونه اش معلم ام بوده ... معلم نقاشی ... انوخ ادب حکم می کنه که توی هفته ی معلم براشون چیزی ببرم ... مگه نه ؟ برای دوستمم باس چیزی ببرم ؟ چی ببرم ؟ عقلم قد نمیده ... اه من چرا الان دختر ام ؟ نمیشه الساعه پسر باشم و این همه دغدغه ی بیخود نداشته باشم ؟ موهامو چیکار کنم ؟ میذارن با کفش هام برم توی خونه شون ؟ آخه دوس ندارم توی مهمونی پا برهنه باشم ... کفش برای روی فرش ببرم ؟ وای اصن چرا ... چرا اخه ؟ آها ... گفت که برای تقویت هوش اتون دو تا چیز رو بذارین کنار هم ... مثه موبایل و در ... بعد بشینین لیست کنین هر چی که در مورد اینا به ذهن اتون میرسه ... و در نهایت تعجب ، موبایل و در ی که عمرا با هم شباهت داشته باشن ، پسر خاله ی تنی در میان ... یهو ... اینم آویزه ی گوش امون ... توی راه داشتم فک می کردم که این چند مدت چقد عصبی بودم توی دانشکده ... و چقدر بو های خوب خوب زیاد شده لامصب ... حتی از کنار آدما رد میشم بجای اینکه طبق عادت و نامحسوس نفس نکشم و از کنارشون رد شم ، یهو حتی چشمامو می بندم و میبینم که چه عطرایی زدن ملت ... تحــــــــــــــــریم ایم ناسلامتی ... این چه عطرای مدهوش کننده ای ه که میزنین خو ؟ تولید داخلی ه یا سلیقه ی چین بالا رفته قربونش برم ؟ خلاصه جونم بگه براتون که کشف نمودیم در چند روز اخیر و اینا شباهت های عجیبی بین بنده و عزیز ِ دلمون ، آقا یا خانم ِ هاپو ی خوب !!! میشه پیدا کرد و این بود تمرین بالا بردن هوش ما ...
پاپستی : توی آی تی دو روش بود برای پیمایش درخت ... یکی از ریشه به تنه و ساقه و برگ ها و اون یکی از برگ به ساقه و این صوبتا ... امروز قراره پسر دایی و خانم اش بیان نهار خونه ی باباحاجی ... ما هم طبق روال هر جمعه با قابلمه هامون میریم و دور همیم ... به شدت بدم میاد که بعد از صحبت کردن با فرد تازه وارد شده به جمعمون ، برگردن و " سن " منو بپرسن ... این مقایسه درسته که به زبون نمیاد اما از درون قطعا انجام شده و منم که آدم ِ حس های درونی ام ... واویلا میشه روز ام ... مثلا دوست ندارم وقتی وسط جشن تولد ، دوز ِ خنده و رقص بالاس ، یهو دونه دونه ی دوستام بی اختیار یاد مراسم عروسی بنده بیوفتن و هی بگن کی ایشالا و از این صوبتا ... این در حالی ه که شخصا به عروسی گرفتن و لباس عروس پوشیدن و جهاز دادن و گرفتن و طلا و ماشین عروس و چه میدونم هزار تا کوفت دیگه اعتقادی ندارم ... اصن تو کت ام نمیره وقتی دوستام اولین آرزوشون پوشیدن لباس سفید عروسی اشونه ... شاید من حسود ام ... شاید یه مشکلی هست ... من فقط از تکرار یه سری کار های بیهوده بدم میاد ... چون مطمئنم اون لباس خوشبختی نمیاره ... خودم به چشم خودم دیدم و قطعا ایمان من به چشم هام بیشتر از هر چیزی ه ... سخته ... من آدمی ام که دلم هر لحظه تیک تیک میکنه برا دور و بری هام ... مدام یه بخش مغزم فرمان ِ کمک میده ... مدام شونه هامو میدم برا کمک ... ولی سخته که دعای خیر آخرش بشه " عروسی و دومادی " ... کم کم فک می کنم یه چیزی کم دارم ... فک می کنم شاید من یه طوریمه ... برا همینه که دوس ندارم برم توی جمع ... این حس جدیدا بوجود اومده ... دوس ندارم بقیه برا کادو هایی که برای جانان ام میگیرم نظر بدن ... اصن نمیخوام کسی ببینتشون ... من حسود ام ... دلم نمیخواد به این راحتی ها مرز های زندگی ِ " شخصی " ام رو به بهونه ی هر و کر های زنونه ، بشکنم ... اگه بارون بباره ... اگه بارون بباره ... آروم آروم و نم نم ... به تن و خشک و تشنه ام ... مینشینی و کام شیرین می کنی به حلوا ... به اوج ِ سختی ... به تو می آموزند که نرم است و شیرین ... زندگی ... بغض سنگین و اشک شور را چنان نرمی و شیرینی دوامی نیست ... من و جانان ام الان رقیب محسوب میشیم ـ البت به گفته ی خودش ـ شعر جفتمون رفته مرحله ی دوم جشنواره ی شعر بومی ... البت که من مثه همیشه از سبک بی قید و بند خودم استفاده کردم و جانان ام یه دو بیتی ملمع سیستانی - پارسی سرودن ... اصن شاعر کُــــش ... قاصدک سوار هم راه یافتیده به لِـول بعدی ... میریم که با غول مرحله ی بعدی بجنگیم ... گفتن بیاین آخر هفته ؛ ایرانشهر ... هیچ کدوممون نمیریم ... کسی هم نیست که شعرامونو بخونه برا داوران جان ... دیگه نمی دونم کیا راه یافتیدن ... البت فکر هم نمی کنم شرکت کننده ها زیاد بوده باشن ... همین اخبار رو هم دس به دس کلی چرخیده تا رسیده به خودم ... همچین آدم پیگیری هستم من ... دوست گرانمایه ای به قاصدک سوار فرمودن که " سر شمه باب ِ کوتیدَه داره " ... من و قاصدک سوار رو فرمودن که سر مبارکمون باس له بشه از بس که چش سفید ایم برا نوشتن و این صوبتا ... وقتی دست ها میان و میان ... تن ِ زخمی ات زود خوب میشه ... عشق همیشه برنده است ... البته خودم تا مرز نفی اش رفتم ... ولی برگشتم ... برگشتم و برگشت ... روز های خوب ...
پاپستی : پسر دائی ام هم که در پست های پیشین نام برده شده بود ... دوماد شد ... رفت خونه ی قسط و بخت ... به همین آسونی ... وای الان یادم افتاد فردا امتحان دارم ... :)))) ... البته وبلاگ گردی می کردم ... یه شیر پاک خورده ای اشارتی به امتحان فرمودن ... شست نازنینمان از خواب گرانمایه بیدار شدن ... برم اندیشه بزنم بر بدن ... میانترمه ... و درست همین امروز ، هفت روز از رفتن پدرت می گذرد ... نمی دانی ... نمی دانی دخترک ... راز ِ گذر از هفت ها را بعدا خواهی دانست ... شاید ... باقی ِ عدد هایت در گرو ِ همین هفت بمانند و ... کاش میدانستی ... کاش " دختر دردونه ی بابا " نبودی ... کاش ...
پاپستی : داستان نبود ... همین امروز سر کلاس مادرم اتفاق افتاد ...
میرم سراغ نؤت هایی که توی گوشی ام برای روز های مبادا نوشتم ... یا اونایی که دور از نِت نوشتم اشون ... اتفاق هایی که در صدم ثانیه رخ می دن رو معمولا می نویسم توی گوشی ام ... حساب و کتاب هام رو ... آدرس ها ... تکیه کلام ها ... ایمیل هایی که باید چیزی براشون میل کنم و معمولا انجام نمی دم ! ... تیکه پاره هایی از داستان هایی که خودم به سیستانی سرهم بندی می کنم ... اسم کتاب هایی که هیچ وقت برای خودم نخریدم ... و می تونم بگم که از بابت این آخری ه خیلی خیلی پیش خودم شرمنده ام ... آخرین کتابی که برای خودم خریدم ، تابستون پارسال بود ... از ۴ قفسه ی کتاب خونه ی توی اتاق ام تقریبا سه ردیف اش برا منه ... ولی هر بار نگاه اش می کنم حس می کنم خیلی خالی ه ... ! یادمه یه بازی انجام دادیم با بیگانه و بهار که آرزو هامونو بنویسیم ... یکی از آرزو هام داشتن کتابخونه ی شخصی بود ... دیگه الان وقت سر و سامون دادن به زندگی ام رسیده ... فک کنم دیگه تنبلی بسه و باس سفت چسبید به درس و مشق و اینا ... ازیرا که اون تفریح و شادی ای که توی زندگی دنبالشم نمیاد دنبالم ... من میرم دنبال کارای خودم ... شاید روز های خوش دست از قهر بردارن و سری هم به ما بزنن ...
پاپستی : دیشب اولین شبی بود که بعد از یک ماه ، راحت خوابیدم ... خوشحالم از این بابت ... داشتم از بازی می گفتم ... یه بار دوستم اومد دست هاشو گذاشت بین ضورت خودش و من ... گفت چشمامو ببندم ... ۲۰ بار بگم مرده ... مرده ... مرده ... ۲۰ بار هم بگم اسکلت ... اسکلت ... بعدش چشم هامو باز کنم ... منم همچین کردم ... نور خورشید از لای انگشت هاش تنیده بود به سیاهی وسط صورت هامون ... انقد جو داشتم که شروع کردم به جیغ کشیدن ... ناظممون محل مون رو کشف کرد ... منم هنوز تو بحر اسکلتی بود که دیده بودم ... جیغ زنون از بغل گوش ناظممون جیم زدم ... بدبخت همین جور مات و مبهوت فشفشه خانم رو دنبال می کرد با چشم هاش ... هی رفیق ... ! مراقب ام باش ... مراقب پنجره ی دل امون باش ... مراقب اون سنگ ی که هوس ِ شکستن به سر اش زده باشه ... همون سنگی مدام رجز میخونه پای پنجره ... دلم بهت گرم ه ...
پاپستی : عشق ... ایمان ... لبخند ... تا حالا شده آرزو کنی بعدش اون آرزو ات رو از لابلای زوم توی زندگی دیگرون پیدا کنی ؟ دیگرونی که جزء صمیمی ترین دوست هات هستن ؟! جالبه ... برا من زیاد اتفاق افتاده ... شاید آرزو های من ، زندگی روتین ِ بیش از نیمی از دور وبری هام باشه ... بی اونکه ازش اطلاع قبلی داشته باشم ... احساس می کنم گیج شدم ... چیزی که بیرون ه ، جوابگوی چیزی نیست که درونم رشد کرده و بالیده ... حداقل این چیز ِ رشد کرده دو سه سال زودتر جوونه زده ... شایدم بازم اشتباه می کنم ... دیگه نمی دونم چطو باس چشمامو بشورم ... بعضی وقتی دو سه سانت که از مرز اضمحلال می گذرم دلم میخواد که بدونم من ، روح کی بودم ؟ شاید دونستن سرنوشت آدمهایی که ــ بنا به قولی روح من از اونا تشکیل شده ــ بهم کمک کنه ... دلم میخواد راه روشن باشه ... من از بچگی از سنگلاخ بیزار بودم ... سنگ همیشه منو به انزوا می کشونه ... به یه عرفان ِ درونی ِ غمگین ... بعدشم اومدیم خونه ... لپه خانوم زحمت می کشن ، رنگ می ذارن به سر خانوم والده ... این همه تغییر کرد خانوم والده ... تا وقتی که سقلمه زدیم به آقای پدر ، چیزی رو التفات نشدن که ... بعدشم آقای اسکیس شاکی شدن که چرااااااااااااااااااا موهاتونو کوتاه کردین ... ؟ نه که بچه ام خوشش میاد از گیس کمند خانوما ... خانوم والده هم نه گذاشت نه برداشت گفت : دو ماه قبل مراسم ات اطلاع بده که بلندشون کنم
پاپستی : نمی دونم چرا عکس هام توی پرشـــین گیـــگ آپلـــود نمیشه ... نمی تونم عکس بذارم براتون ... براش یه لاله ی سرخ بردم ... اتاق میترا عوض شده بود ... انقدر تمیــــــــــــــــــــــــــز بود ... دهنم باز موند اساسی ... یه کمد پر و پیمون و لباس های تا شده و مرتب و چیده شده و کاور کشیده و اینا ... از میز اش نگم دیگه ... روبروی در یه میز بزرگ چوبی بود که سیستم کامپیوتر و تشکیلات و متعلقات اش روش چیده شده بود ... سبک مهندسین آی تی ... ای جونم ... از همه مهم تر این بود که دخترک زرد تن اش کرده بود ... خیلی بهش می اومد ... دیگه جونم بگه براتون ... نشستیم به مهمون بازی و عکس دیدن ... کلی خوش گذشت ... یه دفعه من شروع کردم خمیازه کشیدن ... ــ اکسیژن که کم میشه واکنش ام خمیازه اس ــ بعد میترایی همچین مهربون گف : سارایی اگه خواب ات میاد همینجا بگیر بخواب ... خیلی باحال بود ... پنجره رو باز کرد و بوی بارون و خنکای شب همراهمون شد و خمیازه های منم خوابیدن ... تازه میترا روی رو تختی سبز اش که نو هم بود چایی ریخت ... مارک دار هم بود ... پیر نمی دونم چی چی دیَن ... هشت آقای اسکیس اومد دنبالم و مستقیم تا همین الان مهمون دار بودیم و در حال پذیرایی ...
پاپستی : به علت غیبت های مکرر ، نمی تونم هفته ی اول رو نرم دانشکده ... هنوز هیچ کدوم از کارامم نکردم ... امیدوارم فردا مهمون نیاد ... بسه دیگه ... از ۲۳ اسفند درگیر بودم بخدا ... اصن استراحت نکردم ... خسته تر از قبل باس برم دانشکده ... همه اومدن دیدن ... یه چهار پایه ی زشت سفید ِ خال مخالی ِ فلزی وسط اتاقه ... روش دسمال های نظافتی گذاشته شده ... استیکر هایی که خریدم وسط اتاق توی پلاستیک ان ... کاغذ پوستی هام له و لورده شدن ... جعبه ی نخ و سوزنا با در نیمه باز ... صندلی ای که سفیدش کردیم نصفه کاره مونده ... روکش اش حاضر نشده ... کوسن ها دوخته نشده ... یه کپه لباس روی صندلی ه ... یه جعبه ی خاکی رنگ از پست روی میزمه ... اصن به درک ... همه ی دنیا به درک ... اومدم که اینو اعتراف کنم ... یه زمونی یه سایتی یافتم که خعلی دوستش می داشتم ... فک می کردم می تونم توی ایرون با کمک این سایت بترکونم ... ولی من اصولا آدم ِ راه های نرفته ام ... راه های نیمه کاره ... بی حوصلگی ها ... و خلاصه همه ی کار های نیمه تموم دنیا مال منه ... یه زمونی عاشق این بودم که یه کسب و کار شخصی داشته باشم ... یه مغازه بزنم اسمشم بذارم آل تینگز پیپر ... همه ی کاراشم صنایع دستی خودم باشه ... همین " یه نفری که بهش گفتم " وقتی شنید ، پق زد زیر خنده ... خو نکه خودش اراده کنه سر کار ه ... حق داره .. درس خونده نوش جونش ... اما ماهایی که اصن مادر ِ دهر خودش اعتراف کرده که نمی دونه ما رو به چه فلکی زاده ، موندیم تو کار خودمون ... بله منی که سال اژدهاست و میشم ۲۴ ساله ... بدجور توی خشکی آرزوهام دست و پا میزنم ... مجبورم اب هایی که خوردمو بالا بیارم که این ماهی ای که توی دلم مونده ، یکمی بیشتر زنده بمونه ... شاید التفات نباشی چی میگم جوون ... دیگه بعد پق زدن اون یه نفر ... مام افسردگی گرفتیم ... خعلی بده یکی هنر نداشته ات رو به تمسخر بگیره ... همینا دیگه ... دیگه این سایت هم برا من نون و آب نمیشه ... برین اهالی هنر و صنایع مستظرفه حالشو ببرن ... اینم سایت اش ... لینک مینک هاشم نگاه کنید ... عقلتون ایشالا که مثه اون گربهه توی تام و جری هم پشتک و وارو بزنه ... ایشالا ... all things paper در ضمن قیلتــــــــــــــــــــــــــــر است ... ریاضی بهم یاد داد که توی هر شرایطی باید از یه سری چیز هایی که مسئله بهم داده ، استفاده کنم ... تشخیص بدم که الان از چی ها باید فاکتور بگیرم ... یا چی ها رو به توان برسونم یا حتی مشتق بگیرم ... آدما باید زندگی رو یاد بگیرن ... مثه من ... منم کم کم زندگی رو دارم یاد میگیرم ... امروز باید از شادی های سرمست کننده فاکتور بگیرم و لبخند های نازک رو به توان برسونم ... درسته که بهار شده ... اما بهار وقتی صفا داره که توی دل ات هم بهار باشه ... تند باد ها ، خیلی لازمن ... خیلی از گرد و غبار ها با نسیم های فرح بخش و دل انگیز از بین نمی رن ... فقط تند باد می خواد و بس ... :)
یه چیزی شبیه تی شرت - شل و ول - سبز لجنی دخترونه با جین تیره ی تنگ و کفش زرد ... با دستبند های بندی ه چرم سبز و آبی نفتی و زرد ... خیلی قیافه ام خوب شده بود ...

پاپستی : داشتم فیوریت هایی که زارت زارت اد کردمشون توی لیست رو مرتب و پاک می کردم ... خوردم به این ... باحال بود ... فک کنم یکی دو سالی هست این گوشه افتاده ...
![]()

| Design By : Pars Skin |

