تبليغاتX
Unicornland

Unicornland

وقتی بیایی ...

دشت ، مدهوش طنین صلابت عشق ات می شود ؛

مرد !

 

وقتی بیایی ،

شقایق های وحشی ِ قلبم ،

به تمنای سیاه جادوی چشمان ات ؛

خمار می شوند و رام ،

مطیع و مغرور ...

 

وقتی بیایی

محو می شوم از خویش ...

سر تا به پا ،

تو می شوم ،

تو .

 

وقتی بیایی

قاصدک های لرزان خوشبختی را ؛

حریر پوش ِ سراپرده ی مهتاب می کنم ...

 

وقتی بیایی ، مرد !

وقتی بیایی ...

 

چشم انتظار

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 19:49 توسط unicorn|

دوستان ... یاران ...

هیچ ملالی به دل راه مدهید ... هراسان مباشید ... خوانندگان جان به گوش ناخوانندگان جان ، برسانند که بانوی بلاد به کوری چشم عنودان و حسودانِ تنگ نظر، در صحت و تندرستی کامل به سر میبرند ... گرچه منزلشان تا ۵.۱ ریشتر ،خـــــــــــــــــــــوب لرزید و یاد آور خاطرات شیرین منار جنبان بود و بس ...

میترا ی عسیسم هم سلامت بودند ...

آخر نمی دانیم کدوم شیر پاک خورده ای ، سر چله ی زمستان که باید حواسش به درس و مشق اش باشد ، جوانی کرده و خربزه خورده و ما باید به پایش بلرزیم ... آیا ؟

از اتاق فرمان می فرمایند که جوان بودست و جاهل ...

ای وای از دل ...

دیشب ساعت ۲و اندی از نیمه شب گذشته بود ... بیدار شدیم که استارت کارهایمان را خوب بزنیم ...

نمی دانم چرا کک به تنبان مبارکمان افتاد که شعله برگیریم میان خویش و جانان ... خلاصه ... چه دردسرتان بدهم ، بانو اژدها خاتونی که شما می شناسید ، چُنان آتشی رخ نمودند که تا ۱۲ ساعت بعد عملیات آتش نشانی و شب بیداری نتوانست مهار اش کند ...

خسته از کشاکش ، لمیده بودیم روی مبل و دیدیم هی می لرزد و می لرزد و می لرزد و در کمتر از برقی ، خود را به چهارچوب در رسانیدیم و فریادی از جگر برآوردیم که آقای پدر و خانوم والده را بیدار کنیم ...

بعد از تکانش ها ، شال و کلاه کردیم و شناسنامه به دست !!! ـ واقعا نمیدونم چرا برش داشتم ـ با مختصر پول توجیبی که برایمان مانده بود ، سوار ماشین شدیم و زدیم به دل ِ پارک ...

۶۰ کیلومتری مشهد ...

۵.۱ ریشتر

 

شاید تا فردا بانویی نباشد که کامنت ها را تایید کند ، لذا بر آنیم که سراچه ی واریز کامنت را باز بگذاریم ... همین ها دیگر ...

خوبی بدی دیدید حلال بر اهورا بفرمایید ...

به جانانمان هم بگویید ... نه نگویید ناموسی است ... ــ گریه ی حضار ــ

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 19:9 توسط unicorn|

نوشتنمان نمی آید ...

کلی سوژه هست که به درد آبدوغ خیار هم نمی خوردند ... والا ...

درد استخوان شکنی سرتاپای وجود نازنینمان را در بر گرفته ... از سرماخوردگی ... کلی هم استارت برای پروژه های پایان ترم روی دست مبارک کلیجکمان باد می خورد که بانوی بلاد بایستی افتخار دهند و بزنند آن استارت های مبارک را ...

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 17:21 توسط unicorn|

الان فقط به یه ساطور نیاز دارم و بس ...

 

من باز توی فوبیای امتحانم گیر افتادم ... فردا امتحان هندسه دارم ...

دیشب فیـــــــس بوک ام باز بود و با جوک و مطلب باحال و عکس و اینا سرگرم بودم ... میخندیدم و یهو یه جایی توی دلم فیکس می شد و بعد اش با همون ریتم ِ خنده ، گریه می کردم ... کاملا هیستیریک ...

نمی دونم چم شده ...

کل روز جمعه رو افسردگی داشتم و از تخت جم نخوردم ...

ساعت ها و ساعت ها روی تخت ، بی خودی توی نت بودم ...

امروز حتی صورتمو نشستم ...

باز امتحانا شد و منم بدبخت شدم ... دارم خودمو بالا میارم ...

 

نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 17:46 توسط unicorn

اتاقمون برا دو نفر خیلی کوچیک ه ... بعد از مشغله های شدید من با شروع این ترم ، کمتر وقت می کنم دستی به سر و روی اتاق بکشم ...

تنها کار مفید ام توی اتاق ، جمع کردن خرده یونولیت و پوب از روی زمینه و تا کردن لباس های شسته شده و گذاشتن شون توی کمد ...

امشب یه مهمونی اومد برامون که بر طبق عادت اش به همه جا سرک می کشه ... مام که آبرو دار ...

نشستیم به گرد رفتن ...

رفتم روبروی آینه و میبینم فقط قد یه صورت رو لپه خانوم دستمال کشیده که همون قد کافی ه ...

عمق فاجعه رو دارین ؟ من چندین ماهه که توی آینه بزرگ اتاقمون ندیدم خودم رو از نزدیک ... یه نیمچه نگاهی می انداختم تا چک کنم همه چیزو ...

خولاصه ...

خوانندگان جان ، از وقتی این گرد ها رو رُفتم ، سرفه امونم رو بریده ... هر چی دار و درمون می کنم ، افاقه نمی کنه ...

همون خاکی بود ، بهتر نبود ؟

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 23:32 توسط unicorn|

امروز انتخاب واحد بود ...

عدل هنگ کرد راس ۷:۳۰ صب ...

ساعت سیستم روی ۷:۲۳ مونده بود نمی تونستم وارد شم ... درست ۵ دقیقه ی بعدش کل کلاسایی که برنامه اش رو ریخته بودیم پر شد ...

کل برنامه ام بهم ریخته ... سه تا از درس های تخصصی ای که می تونستم بردارم و برداشتم ، تداخل دارن ...

دوست خجسته مم گف بزن تایید نهایی ... الانم من خوشحال تر ، هیچ گلی نمی تونم به سرم آب بگیرم تا حذف و اضافه ...

بدو بدو رفتم آموزش ، بسته بود ...

کاری ازشون ساخته نبود البته ... حتی اگه در اش قد دروازه قرآن باز می بود ...

رفتم سر کلاس زبان عمومی ... آخر کلاس برگشته میگه : خانم یونیکورنی شما حذفی ... درس سه واحدی ...

مخم سوت کشید دیگه ... استاد جان غیبت هامو اشتباه شمردن و نگفتن به من ... حوصله ی توضیح ندارم ... جانان میگه برو برگه از پزشک بیار برا غیبت هات ... من ولی میگم ، رو حرف ام هستم ... نمی خوامم دروغ بگم ... کلا به جهنم با اجازتون ...

کل روز رو گریه کردم ... افسردگی ام عود کرده این روزا ...

من آدم شکننده ایم ... می دونم که اگه بخوام اینطوری پیش برم روز خوش برام نمی مونه ... حتی انرژی رفتن به سر کلاس رو هم از خودم میگیرم ...

باس تغییر کنم ...

ولی نمی خوام گرگ بشم ...

من سارا ی درونم رو با همه ی بچگی هاش و درد هایی که میبینه و میفهمه دوست دارم ... نمی دونم چیکا کنم ... دوراهی ِ بدی ه ...

این سارا یا اون سارای مورد پسند جامعه ؟ ... اوووووووف ...

نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 23:40 توسط unicorn|

باد زمستانی حوصله اش سر رفته بود ... آمد و ها کرد به بلاد ... طفلکی دست خودش نبود ، سمبه ی زور اش همیشه ی خدا پر بود ... زد و سفید کرد همه جا را ... همین آقای باد ... پی بی بی نوروز * است شاید و دم و بازدم و روزگار اش سفید است ... اصلن چشم هایش هم از نیامدن بی بی نوروز سفید شده است ...

می رود و می دود و می پوید و می جوید و بی خود شده از خویش است و از گردش ِ نمی دونم چی چی ...

همین دیگر ...

ویو ی بلاد را با پِــینت باز کرده ایم و داده ایم ملیجک برایمان از آل مان ، رنگ خوب بیاورد ...

رنگ ها را می پاشیم ... سطل سطل با مداد و قلم مو ...

بلاد برفی ، فقط خواب می آورد ... ما هم که سرمان آنقدر شلوغ است که به ترافیک دم حرم می گوید تو در نیا که من در بیایم ...

 آه باد ِ زمستانی بد جور دامن گیرمان شده ... رنگ ها می لولند در هم ... خنک است و تجمع ...

ولی بانوی بلاد هرگز مغلوب نمی شود ... دیگر سبــــــــز نمی پاشیم به درخت ... گند میزند در اعتراض دسته جمعی با قهوه ای ...

زرد و آبی را ماله می کشیم به درخت ... خودش سبــــــز می شود ... ملیجک هم می پسندد این مکر ما را ... گرچه زیاد ، مکاری را از زن به ارث نبرده ایم ...

گفتم زرد ... یاد گیسوان طلایی شه بانوی فلک افتادم ... شمس الملوک ...

زنی را می شناسم ... پیر است و در کتابهای کهن شاید عجوزه خطاب اش کنند ولی بانوی بلاد هرگز بانو ای را از عجوزه گرفته تا عاجزه * ، خطاب نمی کند ...

پیرزن می خندید ... از عمه ی من ۳۰ رقصِ خورشید * بیشتر دیده بود ... اما می خندید ... عمه ی من نمی خندد ...

پیرزن فقط دو دندان طلا در دهان دارد و عمه ی من یک دست دندان سفید ِ مصنوعی ...

می بینید طلا با زن ها چه می کند ؟؟؟!!!

و من خیلی از شب ها ، از زن بودنم می ترسم ... می ترسم قانون و شئونات کتاب های مردان را زیر پا بگذارد ... و هر شب با زن بودن ِ درونم جلسه ی مشاوره دارم ... آری.


پاپستی : * بی بی نوروز ، همون عمو نوروز ه ... البته ورژن سیستانی اش :)

*عاجزه : خطابی ناپسند به بانوان ــ درکل ــ در سیستان

* سی رقص خورشید : ۳۰ بار چرخش کامل خورشید ، گذشت ِ ۳۰ سال

نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 18:14 توسط unicorn|

بعله خوانندگان جان ...

فردا بانوی بلاد باس یه تحقیق ِ دست نویس ِ ده صفحه ای رو تحویل بده ...

کلیه ی مدارک پلان دوم رو هم تحویل استاد بده ...

امروز عصر توی اون بارون و اینا خودمو بدو بدو رسوندم خونه که کارامو انجام بدم ...

به جان ملیجکم که لحظه ای از این لپ تاپ فارغ نشدم ... الکی چسبیدم بهش ... همینجور زارت و زارت صفحه بالا میارم ... انگاری نذری چیزی دارم که توی این سرعت کوفتی نت ، زودتر شارژ این ماه رو تموم کنم که نرسه به روز انتخاب واحد ام ...

نمی تونم برم سر کارام ...

نمی دونم باز چه مرگمه ... چقد این روزا تو فاز مزخرف رفتم ... اوه ... :(

 

دلم نمی خواد برم سر کلاس ترسیم فنی ...

همش آدم رو مسخره می کنه ... دوس داره ما همه چیز رو خودمون بدونیم از قبل ... اصلا جایی برای اشتباه نیست ... همش تا تق ای به توق ای میشه میگه : برید آموزش برگه حذف تکدرس بگیرید ...

من دوست اش ندارم ... بدم میاد که دخترا با استادا لــــاس بزنن ... هرکی نمی پسنده این حرفمو ، چشماشو بره بشوره ...

والا ... زندگی نداریم ... صب تا شب باس حرص و جوش بخوری ... سر نیم نمره ... که استاد از جمال شیرین و نغز ما خوشش بیاد یا نیاد ... رو مود باشه یا نباشه ... با زنش ، شرکت اش ، جی اف اش بحث شده یا نه ...

استاده تب داره ، یک ساعت علافیم سر کلاس ... چون یه مشت شکر گلاب نشستن سر کلاس و به حقوق دانشجویی شون احترام نمیذارن ...

اون یکی استاد ، میره مسافرت ... جواب رئیس دانشکده رو هم نمیده ... مام کلا هویج ...

حالا بیا هی مدام پروژه تحویل بده ... تمسخر گوش کن ... صب تا شب کلاسای ۵ ساعته برو با برنامه ی ویژه ی استهزا و زیر آب زنی رفقا برای نیم نمره حتی ... با دو تا اتوبوس برو و برگرد ... گیاهخوار باش و توی سلف فقط نوشیدنی کوفت کن ...

اه...

نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 0:43 توسط unicorn|

دلم عجیب گرفته ...

بغض دارم ... از دس آقای اسکیس ... برادر ام ...

رابطه ی منو اسکیس خیلی خوبه با هم ...

من از اون دختر ورپریده ها نبودم ... وقتی آقای اسکیس رو گذاشتن توی گهواره ام ، گرفتگی ِ دلم رو با عشق به داداشی عوض کردم ...

آغوش ِ مادرم رو دادم به برادرم و خودم سعی کردم زود بزرگ شم ... همیشه منو اسکیس مراقب هم بودیم ... خلاصه ، رفیق بودیم و هستیم ...

بگذریم ...

دلبر ِ آقای اسکیس ، مثه ما دو تا ؛ معماری می خونه ... آقای اسکیس برا خاطر اینکه کارای اونم انجام میده ــ خدا شانس بده ــ برنامه هاش سنگین تر شده ... کلی سر من نق میزنه ...

حتی برا خاطر کارای دلبر اش ، ماژیک های راندو رو نمیده بهم ... نکه اول ِ ترمی ، سه چار دونه خرید که کلکسیون اش تکمیل شه و گف که اینا مال هردومونه ...

جونم بگه براتون ، هفته ی قبلی نرفتم سر کلاس ۴ ساعته ام ... چون آقای اسکیس با ماژیک ها راندو می زد برا دلبر خانوم ... این هفته هم کارای تحویل پروژه ی ایشون رو انجام میدن ... رفتم با هزار ترس و لرز میگم ماژیک ها رو میشه بردارم ...

میگه : نه ، دس نزن خودم کار دارم ...

حالا من چیکار کنم ... بغض نکنم ؟

چرا آقایون اینطوری ان ؟

این درحالی ه که من اکثر مواقعی که برای جانان هدیه می گیرم برای اسکیس و لپه خانوم هم می خرم ... عشقمو نسبت به اونا کم نکردم ...

ثانیه ای گوشی از دستش نمی افته ... بالغ بر ۸ ساعت هم در روز با تلفن حرف میزنه با دلبر خانوم ... اون وخ تک میزنه به خانوم والده اگه کاری داشته باشه ... طفلی خانوم والده :(

از قرار معلوم ، آقای اسکیس مدیریت احساسات بلد نیست ...

درسته که منم یخده لوس تشریف دارم ... و این به خاطر نوع رفتاری ه که افراد خونه باهام داشتن ... یهو نمی تونم با این بی محبتی و تشر های الکی کنار بیام ...

 

آقایون باید یاد بگیرن که برای خروج از دایره احساسات مادر یا خواهرشون و ورود به دایره ی احساسات یک بانوی دیگه ، لازم نیست محیط دایره رو جرواجر کنن ... بعضی وقت ها باس بدونن که هرچقدر محیط دایره رو بیشتر کنن ، عشق بیشتری نسیبشون میشه ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 23:46 توسط unicorn|

خواب بودم ...

خواب دیدم ... خودم را ...

در آینه ی بلندی که قاب چوبی اش قرمز بود و رنگ لاک خشک شده ای که حسرت اش را می خوردم ...

در همان آینه که می بایست روی سرپنجه به دیدار خویش می رفتم ...

گیس های افشان ...

لباس سفید ...

رخ گردانیدم ...

دوباره خودم را دیدم ...

اینبار در قاب فلزی ِ پنجره ای مشبک ... من در آنسوی دیوار بودم ...

ترسیدم ...

خیلی ترسیدم ...

ار خودم ...

از گیس های افشانم ...

از چشم هایم ...

انقدر جیغ کشیدم و آن من ِ پشت پنجره موزیانه خندید و خندید و قهقهه سر داد ...

آنسوتر ، پسرکی ۷ ساله بود و ژند ...

بهانه گرفتم ... مثل همیشه ... او را بردم که بسوزانم ... پسرک را ...

نمی آمد ...

در تمام کتاب هایمان همیشه " او " یی بود که مقصر باشد ... باید آن پسرک مجازات می شد و می سوخت ... حتی کنون نمی پذیرم ...

نمی آمد ...

محکم دست اش را کشیدم ... بدتر از وقتی که جانان ، خشمگین بود و دست ام را چنان کشید که روی سنگ فرش ناموزون پیاده رو ، مچ پاهایم به رقص آمدند و خم برداشتند و حتی آن کیسه ی سنگین هم بود ... من ، محکمتر کشیدم دست اش را ...

نمی رفت ... گریه می کرد و من هم هق هق می زدم ... به آتش افکندم پسرک را ... و

پریدم ...

از خواب ...

در ماتمی به شفافی ِ درد و اشک ...


پاپستی : قطعا شعر نیست !!!

 

نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 22:30 توسط unicorn|

آره ... ۳۶ سال تونسته عکس هاش رو توی آرشیو نگه داره و نده دست این و اون ...

دارم از آقای Georg Gerster میگم ...

تاجری که قدیم قدیما از سوئد میاد ایرون و به بالای آذربایجان که میرسه و بوی بهار ــ که قطعا به مشامش نرسیده ولی همون معنای دور مد نظره ــ مست اش می کنه و اینا و عاشق عکاسی از بالا میشه که من نمی دونم بهش چی میگن ...

بعدش تلق و تلق ــ قطعا کفش های مردونه ی اون زمان صداش بیشتر بوده ــ میاد و عرض کرنش می کنه جلوی فـــرح بانو و میگه ای اولیا حضرتا اجازه می فرمایین برم عکاسی ؟

اونام میگن : بعلی آقا جان ... هواپیما چی دوس داری که برات بگیریم ؟؟

بعدشم جونم بگه براتون که رخصت ۳۰۰ تا پرواز میدن به آقای گرستر گل گلاب ... ایشونم میرن با دوربینای پیزوری اون موقع که نیکون هم بوده ، در حالی که از تهه هواپیمای دو نفره آویزون بوده ، زارت و زارت عکس می گیره ...

من اگه جاش بودم ، بلافاصله در اقصی نقاط جهان نمایشگاه میزدم که بیاین ببینین من چه ها که نکردم ؟ ــ من آدم شهرت طلبی ام ... که این جز خصایص یه متولد سال اژدهاس ــ خلاصه جونم بگه براتون ، تصدقتون ؛ این آقا نیمده نمایشگاه بزنه و ۳۶ سال بعد به گفته ی خودشون یکی میره این بنده خدا رو کشف می کنه و کتاب عکس های گرفته شده توسط این آقا ، سال ۲۰۰۹ چاپ میشه :

اینام یه بخشی از عکس هاس :

 

سیستان. دهانه غلامان

 

کرمان

 

فیروزآباد

 

ایلام


پاپستی : اگه تونستید " دره مارلیک ـ گیلان " و " جلگه گلستان " و " آذربایجان " و " نمک زار هندیجان " رو حتما حتما ببینید ...

من دیدم ، منتها نتونستم بذارم ...

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 18:45 توسط unicorn|

خانوم ها و آقایونی که رفتین سر کار ... شما از اول اش چی یاد داشتین که رفتین سر کار ؟

من هیچی بلد نیستم ...

تنها نقطه ی درخشان ام ، گواهینامه بین المللی آی سی دی ال ه ... همین .

نوشتن بلدم ... تایپ ام سریع ه ... خیلی هم دختر خوبی هستم ...

یه هنر خوب و کار آمد هم دارم اونم نقاشی و ایده برای کادو پیچی ه ... به من بدبخت کمک کنید ...

انگلیسی حالیمه ... یه چیزایی هم از کامپیوتر سر در میارم ...

یه کار پاره وقت ...

بهم بگید چطوری شد که رفتید سر کار ...

دوس دارم برم کار کنم ...

هیچی از معماری هنوز بارم نیست ... جوجه ام برای کارای معماری ...

کمک ام کنید چون دارم کم کم افسردگی می گیرم ...

مرسی رفقا ...

 

الان دارم کتاب ِ یه آقایی از فامیل هامون رو ویراستاری می کنم ... ولی پول توش نیست ... چون بهم گفت بخون و ایراداتشو بگو ؛ چون واردی به موضوع ـ در مورد سیستان بود ـ منم گفتم بدید براتون ویرایش کنم و ۱۴۰ صفحه اس ... ولی نون و آب نمیشه برام ...

کل نیازمندی ها رو خوندم ولی کسی به من نیاز نداشت ...

نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 20:22 توسط unicorn|

بنا به اصرار ها و پا کوبیدن ها و غر غر کردن های فراوان لپه خانوم ، موقع خرید میوه پیوه ، بردیم به بچه ساندویچ بدیم ...

اینم بگم که یه راسته خیابونی بود که تا حالا نرفته بودیم ... توش پر بود از سوپر گوشت و میوه فروشی و ترشی فروشی و اینا ... جای جالبی نبود ...

اسم خیابونشو نمی دونم ... بین راهنمایی و فلسطین و انتهای سجاد بود ...

خانوم والده از یه فروشنده ی سوپر ماکت پرسید که کجا بهتره برا ساندویچ ، گف برین صحرا ...

مام رفتیم ...

من و خانوم والده که سرفه می کردیم و طبعا فست فود چیزی جز بدتر شدن اوضاع نبود ...

باز غر خانم شروع کرد که اگه شما نخورین ، منم نمی خورم و راست شیکم مبارک اش رو گرفت که بره بیرون ، گفتیم جهنم و ضرر ؛ بیا بشین یه چیزی هم ما کوفت می کنیم ...

من سوپ گفتم بیاره و خانوم والده هم مثه لپه خانوم ، ساندویچ ...

خوردیم و در پنج هشتم نهایی ، از توی دهان مبارک بانوی بلاد ، یه برش سیم ظرف شویی نقره ای فرد اعلا کشف شد ...

حالا بیا و طبیعی باش ...

دلم می خواست بگیرم لپه خانوم و کلیه دست اندرکاران کر و کثیف ساندویچی رو به ۸ قسمت مساوی تقسیم کنم ... ولی ... البت که تقصیر خودمون بود که نشسته بودیم اونجا برا خوردن ...

فعلا هم حال معده ام شدیدا عصبی ه ... میگه بام حرف نزن ، حوصله ات رو ندارم لامروت ...

ویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع !

نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 20:37 توسط unicorn|

فعالیت ام رو توی تالار از سر گرفتم ...

ولی بدون برنامه ریزی و هردمبیلانه ...

خودمم نمی دونم چی می خوام ... بودن توی اون فضا برام خوشایند نیست ... ولی هستم ...

کاش می شد مثه قبل ، عاشق بود ...

این بده ... خیلی بد ... که تعهد قلبی برای نوشته هام نداشته باشم ... فعلا فقط عکس میذارم ... یدونه ارسال هم گذاشتم توی بخش اصطلاحات ...

می دونی بانو ، دل ات دیگه از جنس اونا نیست ...

 دل سیستانی ِ بانو ی بلاد مرده و خاکستر عشق اش رو ریختن توی جوب ای که از بلاد می گذشت و می ریخت  به یه بلاد دیگه ...

آزاد میگه ما دیگه توی زمان قدیم زندگی نمی کنیم ... ملاک امروزه ...

نمی دونم ...

خب هیچ نظری نداشتم که بگم ... من عاشق تاریخ بودم و هستم ... ولی همچین با حضور قلب می گم که سیستان ، فی المجلس ؛ هزاریون سال قبل اش با دوهزاریون سال بعد از این اش برام فرقی نداره ...

 

نمی دونم چرا مجبورم قفل سکوت لب هامو باز کنم ... اونم نه با کلید ... با سنجاق سر ...

شاید ازم بدشون بیاد ...

ولی اگه اونام یک ماه ، شب و روزشون سیاه بود از گریه و از غم و هیشکی خبر نداشت ، رم می کردن به سان یونیکورن ... اگه اونام یهو دروغ بزرگ مردم شون و دیارشون رو به چشم می دیدن و بخاطر هیچ و پوچ و یه مشت رند از خدا بی خبر ، هر شب تا خدا می رفتن و می اومدن ؛ کلاهشونم می افتاد اون ورا نمی رفتن که کلاهو بیارن و ارجاع می دادن به پروین و می گفتن : بی کلاهی عار نیست ...

دوست ندارم ببینم توی تاپیک ها ، تیتر خبر ها رو زدن ... هیچ احساسی نداره ... انگاری یه شلنگ انداختی مرکز خبرگذاری و اون سر شیلنگ رو وصل کردی به آب پاش قطره ای که چک و چک خبر میریزه توی تالار ...

بپرس ...

از قاصدک سوار بپرس ...

بپرس که دید ساراش چطو مرد توی سیستانمون ؟

 

نعش من ، با یه تل خاک ِ اندوه ... کعنهو زامبی ِ مادر مرده ، توی تالار چرخ چرخ عباسی میره و هی منتظره که ببینه خدا کی اونو می اندازه که بره یه سره ریق رحمت رو نوش کنه ...

 

همچین احوالاتی داره این بانوی بلاد ...

از ملیجک هم که نگم ... زانوی غم کم داشته ، رفته از در و همسایه یه چار جفت پا در رکاب ِ زانو ؛ قرض کرده و نشسته به ویر ویر کردن و فین و فین کردن و هی زانو بغل میگیره و هی اشک فشانی می کنه ... به همین سوی چراغ ...

 


پاپستی :

قاصدک سوار یه آدرس فرستاده که عکس من و پرند بانو رو زده توش به عنوان سازنده ی لبتک !!!

یعنی بگم چیکار نشی قاصدک سوار با این لبتکی که توی دومن مون گذاشتی ... ای اهورا ... !!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 13:10 توسط unicorn|

امشب تولد آقای پدر ه ...

وقتی آقای اسکیس متولد شد ، ۹ روز مونده بود به تولد یک سالگی ام ...

به اجبار از آغوش مادری به آغوش پدری ارجاع داده شدم برای لالایی و خواب شبانه ...

 

اونقد کوچیک بودیم که مهد کودک نمی رفتیم هنوز ...

صبح هنوز تاریک بود هوا ... قشنگ یادمه ... خانوم والده لباس تنم می کردن ...

آقای اسکیس رو قنداق می کردن و کلاه سفید رو میذاشتن سر اش ... اونوخ مینی بوس قرمز می اومد و می بردشون کوشه که برن درس بدن ... خانوم معلم بود و هنوز رسمی نبود طفلی ...

من هم سر ، روی دوش آقای پدر ، خواب و بی خواب می رفتم روستای ذوالفقاری  ... آقای پدر مدیر و معلم بود اونجا ...

زنگ که می خورد با صدای زنگ بیدار می شدم و می رفتم پشت در چوبی ِ سبز ِترک خورده ی کلاس وایمیستادم ...

یادمه بعدش آقای پدر با همکاراش صبحانه می خوردن ... تخم مرغ عسلی ...

خیلی دوس داشتم ...

ظهر هم بر می گشتیم خونه ...

 

دستاتو می بوسم بابا ... تولدت مبارک .

 

نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 15:57 توسط unicorn|


آخرين مطالب
» وقتی بیایی ...
» زمین یه تکون ... زمون دو تکون ... زمیـــــن ...
» دس به عصا ...
»
» گرد و خاک ...
» کدامین ...
» زن در بلاد ... بانو در قاب ...
» فردا چهارشنبه اس ...
» مدیریت رابطه
» و من در خواب ِ شب بو ها ...
Design By : Pars Skin